تبليغاتX
غم عاشقی

غم عاشقی

عاشقی بدون لیلا ممنوع

جدايي دو عشق

 

سرنوشت منو ليلا

سرنوشت منو عشقم ليلا

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت 22:41  توسط مهدی قربانی  | 

پیام عاشق به معشوقش لیلا

پس از مرگ ، بر گورم بيا ، مبادا از گورستان خاموش شهر وحشت كني ، آنجا در زير خاك قلبي آرام خفته است ، آنجا چشماني در انتظار تو بيهوده نهفته است ، آنجا اشك واحساس با هم آميخته است ، پس از مرگ من اگر كسي را ديدي كه شبيه من بود مرا به ياد بياور ، اگر شمعي را ديدي به ياد من باش ، اگر ترانه اي سرودي كه زيبا و غم انگيز بود به ياد من آن را زمزمه كن ،  آري زيبايم پس از مرگ بر گورم بيا ، و علفهاي هرز را از گورم دور كن ، خاك سرد گورم را بر سينه ات بفشار كه قلب من تپش قلب تو را احساس خواهد كرد .

 

باز هم براي تو مي نويسم ،براي تو و براي قلبي كه براي تو مي زنه،دوست دارم برات بنويسم.دوست دارم كه بيشتر بدوني چقدر دوستت دارمولي كجاست حروفي براي نوشتن  از تو؟اي عزيز تراز جان من ..من كلماتم را در وجود تو جاگذاشتم .تنهايي بگو چگونه اسمت را بنويسم ؟وقتي اشك نمي گذارد. اسمت را به همراه ستاره مي نويسم چون مرا به ياد شبهاي تار عشق مي اندازد.بگو چگونه درك كنم لحظات عاشقي را؟بگو چگونه بعد از اين تحمل كنم لحظات تنهايي را؟ با نوشتن لحظات تنهايي گريه ام مي گيرد چه برسد به ........؟

 

هنوز جاي پات روي قلبمه هنوز داغي كه روي سينه ام گزاشتي هنوز سرد نشده هنوز آخرين لبخند تلخت از جلوي چشام پاك نشده هنوز نتونستم فراموشت كنم اما.....اينو بدون كه همه اونا كم رنگ شدن كافيه يه موج كوچيك بياد تا رد پات و پاك كنه،يه نسيم كوچيك بياد تا اون داغ و سرد كنه فقت مي مونه جاي اون داغ كه من به سوختن و ساختن عادت كردم

 

 كاش چونان شمع مي توانستم بر بالينت بسوزم تا به تو گرمي بخشم ،چونان پروانه دورت بگردم تا از تو پرستاري كنم،وچونان بلبل عشق را برايت بسرايم تا دردها وغمها را فراموش كني ولي افسوس شمعي دوراز تو ام كه سوختنم را فايده اي نيست،پروانه اي كه مي گردم ولي بيهوده و بلبلي خاموش كه بايد سكوت كند

 

اگه فكر مي كني رفتنت باعث شكستنم مي شه،اگه فكر مي كني از پس رفتنت اشك ميريزم،اگه مي دوني با نبودنت لحظه هايم خالي مي شود،اگه فكر مي كني هر لحظه دلم براي بوسه هات تنگ ميشه،اگه فكر مي كني كه بي تو مي ميرم،كاملا درست فكر كرده اي !خب ،تو كه ميدوني نبودنت را تاب ندارم  پس بمان

 

خيلي سخته كه بغض داشته باشي اما  نخواي كسي بفهمه ... خيلي سخته كسي رو دوست داشته باشي اما ندونه ... خيلي سخته كه عزيزترين كست ازت بخواد فراموشش كني ... خيلي سخته كه عشق رو از نگاه كسي بخوني اما نتونه بهت بگه... خيلي سخته كه سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ...

 

من اينك در اين سكوت مرگبار در شب پاييزي و صداي غم انگيز باد و تنهايي خيال دنبال تو ميگردم ولي افسوس كه احمقانه ترين فكر، فكر رسيدن به توست اين عشق عشقيست حقيقي چون وصل و رسيدني نداشت و اينك من پيغام خود را به آخرين قاصدك پرپر مي سپارم كه به سوي تو راهي مي شود ولي افسوس كه ديگر راهي براي رسيدن به تو وجود ندارد جز... قاصدكم...

 

هيچ وقت از دوست داشتن انصراف نده حتي اگر كسي بهت دروغ گفت بازم بهش فرصت بده عشق رو تجربه كن حتي اگر توش شكست بخوري اينو بدون اگر كسي وارد زندگيت شد و گذاشت و رفت علاوه بر اينكه يه خاطره بر جاي ميذاره مي تونه يه تجربه هم بر جاي بذاره. پس سعي كن خاطره هاي خوب و تجربه هاي مفيد رو به خاطر بسپاري

 

گويند غروب جايي است كه آسمان زمين را مي بوسد، من امشب غروب مي كنم، كجايي اي آسمان من.

 

از كوچه هاي ديدار تا قله هاي وصال راه درازيست كه بايد با عشق پيمود من به شوق ديدار تو كوچه ها را پشت سر ميگذارم و با اين اميد كه روزي خورشيد روي تو، مرا روشن خواهد كرد.

 

نميدوني چقدر دلم هواي ديدنت كرده هواي مهربوني نوازش و بوسيدنت به خاطرات مونده يكي هميشه چشم به راهته يه قلب تنها و كبود هلاك يك نگاهته...

 

باز تو رفتي و من آب ميريزم پشت سرت شايد كه دوباره برگردي نمي دانم كي و كجا دوباره همديگر را خواهيم ديد اما اميدوارم وقت ديدار بي تفاوت از كنار هم نگذريم

 

تلخترين چيز در غمي كه امروز داريم خاطره اي شاد از ديروز است

 

چه سخت است لحظه دل كندن از كسي كه آرزوي با او بودن را در سر مي پروراندي و من نمي توانم عشقت را از خود دور كنم ليلا

 

چقدر سخته دلت بخواد سرتو به ديواري تكيه بدي كه يك بار زير آوار غرورش همه وجودت له شده ولي من بازهم به آن ديوار تكيه ميدهم . ليلا ديوار من است.

 

روزي كه ليلا قصد رفتن كرد اصلا فكر نميكردم حرفهاش جدي باشه به خيالم مثل هميشه داره حرف ميزنه. اين دفعه فرق ميكرد اون تصميمش رو گرفته بود ديگه حاضر نبود منو ببينه همش دنبال يه فرصت براي رفتن بود و او اين فرصت را پيدا كرد و رفت... رفت... رفت... تا منو با خاطراتش تنها بگذاره.

 

 

 غم خانه ی لیلا

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 22:21  توسط مهدی قربانی  | 

تاریخچه عشق به فنا رفته

سلام

نمیدونم که شما در عشق، شکست خوردید یا نه ولی امیدوارم نخورده باشید

باز هم نمیدونم از کجای این عشق برای شما بگم از آشنایی مون یا از رابطه صمیمی و عاشقانه مون یا از جدایی غیر قابل باورمون...

ولی قصه عاشقی من و لیلا از اینجا شروع شد....

درباره دوستي من و ليلا بايد چنين بگويم. تنها بودم و از لحاظ روحي به هم ريخته بودم كه به امير زنگ زدم، امير يكي از رفيق فابريكهاي من است . او تازه با يكي كه ميگفت اسمش زهرا است دوست شده بود. امير از زهرا خواسته بود كه براي من يك دوست پيدا كند و قرار شد كه من بروم دوست زهرا را ببينم. دقيقا پنج شنبه 17/11/87 بود من براي ديدن دوست زهرا بسوي بهشت زهرا حركت كردم و به سر خاك دوستم، احسان رفتم. احسان برادر امير است. زماني كه من رسيدم سر خاك، امير آنجا نبود. به امير زنگ زدم و جايي كه بود پرسيدم و به سمت آنها حركت كردم وقتي به آنها رسيدم چشمم به يك دختر زيبا افتاد و آن دختر زهرا بود كه بعد از حوال پرسي بسوي سرخاك دوست امير و فاميل زهرا رفتيم كه من با زهرا در كنار هم راه مي رفتيم. من با خودم ميگفتم يعني ميشود زهرا با من دوست شود؟ آن روز به پايان رسيد.

همان شب من به امير زنگ زدم. امير از من پرسيد زهرا دختر خوبي بود؟ ميخواي با او دوست بشي؟ من هم از خدا خواسته گفتم آره. اين را هم بگويم اسم واقعي زهرا، ليلا بود و او خود را به امير ، زهرا معرفي كرده بود . او در مدت زمان يك روز دوستي خود را با ليلا به هم زد و شماره ليلا را برايم مسج كرد بله شنبه 19/11/87 بود كه من به ليلا زنگ زدم و به او پيشنهاد دوستي دادم. او تمايلي به دوست شدن با من را نداشت هنوز امير را دوست داشت خيلي من سيريش شده بودم و يا به عبارت ديگه زياد منت كشي كردم ولي فايده اي نداشت ديگه من بي خيال شدم كه سه ساعت بعد ليلا به گوشيم چهار پنج بار زنگ زد ولي ديگه من جواب نميدادم حقيقتش امير گفت جوابشو نده. بعد از دوساعت من يك مسج براي ليلا فرستادم كه در آن نوشتم (كاري داشتي؟ گوشيم توي مغازه جا مونده بود و خودم رفته بودم ميدان آزادي) كه او جواب مسجم را چنين داد (زنگ ميزني كارت دارم) من هم زنگ زدم و درباره امير صحبت كرديم و در آخر دوباره پيشنهاد دوستي دادم و او نيز قبول كرد ولي اگر امير ميفهميد كه من جواب ليلا را داده ام ناراحت ميشد. بعد من به ليلا گفتم يك مسج براي امير بفرست و بگو (تو كه جوابمو نميدي حداقل به مهدي بگو جوابمو بده) كه امير زنگ زد و گفت جواب زهرا را بده ، هنوز امير نميدانست اسم واقعي زهرا ، ليلا است كه من گفتم باشه. پنج دقيقه بعد به امير زنگ زدم و گفتم كه از من خواست باهاش دوست بشم و من هم قبول كردم كه امير در جواب گفت عيبي نداره. و اين بود داستان دوست شدن دو كبوتر ( مهدي و ليلا).

ما دو نفر خیلی با هم صمیمی شده بودیم طوری که اگر در روز چندین بار صدای همدیگر را نمی شنیدیم آن روزمان به بدی می گذشت. از این رفاغت یک ماه گذشت که ناگهان.....

آخرين ديدارهاي ما روز سه شنبه 13/12/87 بود. هنوز آن موقع با هم خيلي جور بوديم  و نقشه بي محلي و بي اعتنايي ليلا نسبت به من در كار نبود. آن روز من كارم در دانشگاه ساعت سه و نيم بعدازظهر تمام شد چون براي انتخاب واحد رفته بودم. و من براي ديدن ليلا به سمت مترو علم و صنعت رفتم. قرار ما كنار كارت خوانها بود من آنقدر خسته بودم كه به ديوار كنار كارت خوانها تكيه داده بود منتظر ليلا بودم اينقدر حواسم پرت شده بود كه ليلا پشت سرم ايستاده بود ولي من كماكان چشم براه ليلا بودم. يك لحظه پشت سرم را نگاه كردم چشمم به ليلا در پشت سرم افتاد.لیلا از این حرکت خنده اش گرفته بو خب جای خنده هم داشت. از ايستگاه خارج شدیم و به بوستان ضلع جنوبي ايستگاه رفتم و يك پفك خريدم زماني كه روي صندلي نشسته بوديم و پفك ميخورديم دستهايمان در هم قلاب شده بود كه يك شخص از كنار ما رد شد از ديدن اين صحنه خنده اش گرفته بود باز هم ما خجالت كشيديم حدود چهل دقيقه با هم بوديم و بعد از خداحافظي هريك سمت منزلمان رفتيم. قرار شد پنجشنبه دوباره هم را ببينيم كه ليلا برايش خواستگار رفته بود و برايم چنين بهانه اي آورد كه مادرم تصادف كرده الان بيمارستانم نمي توانم بيايم. بعد ها اين بهانه جاي خود را به بي محلي و بي اعتنايي داد ديگر جوابم را نميداد هر وقت زنگ ميزدم نميدانم زن بردارش بود يا مستاجر شان جواب ميداد و ميگفت براي ليلا خواستگار آمده خواهش ميكنم زنگ نزنيد كه از آن موقع من تا يك هفته آهنگ غمناك محسن يگانه كه ميگفت سرتو بالا بگير من تحملم كمه ..... را مي گذاشتم و گريه مي كردم كه چرا ليلا رفت مگر قرار نبود با هم باشم تا آخرين نفس...؟

خيلي دوست داشتم يكبار ديگر او را ببينم ليلا هم دوست داشت بياد كه ببينمش ولي اطرافيانش نميگذاشتند. در روز پنجشنبه22/12/87  بود زنگ زدم اما مساجر و يا زن برادرش گوشي را جواب داد از آنها خواستم كه ليلا را ببينم خيلي براي آنها درد و دل كردم كه گفتند سعي ميكنم به ليلا بگم زنگ بزند و باهات خداحافظي كند ولي ديدن ممنوع. بعد از صحبت كردن يك نابينا را در خيابان پشت پارك شهر ديدم و او را به سمت مترو حسن آباد بردم و از او خواستم دعا كند كه يكبار ديگر ليلا را ببينم  و او دعا كرد. ساعت چهار بود كه به سمت علم و صنعت رفتم چون قرار بود ليلا بياید ببينمش ولي باز هم نيامد. من هم نا اميد نشدم و به سمت محله شان رفتم و مسج برايش فرستادم و گفتم خاله من الان توي كوچه شما هستم به ليلا بگوييد بياید ببينمش اگه نمياد بگوييد من بروم كه  زنگ زد و گفت مهدي ناراحت نميشي ليلا آرايش كرده من هم گفتم نه اگه ميخواستم نبينمش تا اينجا نمي آمدم. ليلا  بعد از ده دقيقه با چهره اي زيبا آمد. اما در طول مسير از منزلشان زنگ ميزدند و ميگفتند ليلا زود بيا الان خانواده شوهرت ميان. من و ليلا براي هميشه با هم خداحافظي كرديم و از هم جدا شديم ولي چه جدا شدني؟ هنوز ليلا را دوست داشتم الان هم دوستش دارم و دوستش خواهم داشت و نمي خواستم او را از دست بدهم و اين ديدن از دعاي آن نابينا صورت گرفت و من از خدا ميخواهم آن نابينا را از گزند هرگونه حادثه حفظ كند. راستي خواستگار ليلا پسر عمويش البته یک پسر عموی قلابی، چون آن خواستگار یک غریبه بود. روز ازدواج لیلا هم دو روز بعد از روز خداحافظي و ديدار نهاييمان، ساعت 4 بعدازظهر بود.

و اين بود سر گذشت يك عشق، يك دوستي، يك علاقه، يك عهد بسته شده كه شكسته شد ..... افسوس.... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 23:37  توسط مهدی قربانی  | 

عکس های عاشقانه لیلا

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 22:50  توسط مهدی قربانی  | 

لیلا همه وجود من

تمام خونهای بدنم تقدیم به عشقم ، لیلا 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 23:19  توسط مهدی قربانی  | 

مسج هاي عاشقانه ليلا

ميگن عدد هفت خيلي مقدسه پس هفت دفعه دورت بگردم هفتاد دفعه فدات بشم هفتصد دفعه قربونت برم هفت هزار دفعه برات بميرم و به اندازه هفت آسمون دوستت دارم

از ليلي به مجنون ببخشيد كه مزاحم شدم شما به عنوان بهترين گل سال انتخاب شده ايد

اخبار گفته به علت بارش برف گلها يخ زده اند اس ام اس زدم ببينم حال گلم چه طوره

جان فداي دوست كردن نزد ما دشوار نيست سوزم از اين غم كه ما را فرصت ديدار نيست

از خدا نميخوام دنيا مال من باشه از خدا ميخوام كسي كه دنياي منه مال كسي نباشه

به علت بارش بي وفايي جاده عشق لغزنده است لطفا با محبت حركت كنيد

غرور خود را نزن بر سنگ هر ناقابلي صبركن پيدا شود گوهر شناس قابلي؛

كم پيدايي بي سرو صدا و بي زنگ و تلفني با وفا

زيبا ترين حكمت عشق و دوستي بياد هم بودن است نه در كنار هم بودن؛ بيادتم نفس

ديشب دفترچه قسطامو ورق ميزدم تمومي نداره تا آخر عمر بدهكار مهربونياتم؛

؛ مهربون ليلي من سني چوخ سوي يو روم ؛

در كنار ساحلت قايقي شكسته ام تو همان ساحل عشقي كه من به آن دل بسته ام

اينم يك كاميون بووووووووس براي شيرين ترينم

ميگم مرسي بهم برسي نگي به كسي منو ميبوسي اگه نبوسي خيلي لوسي

؛ ولي افسوس خودش رفت كنار تا من بهش نرسم ؛

نصف قلبم رو ميدم به عزيزترين كسم مواظبش باش

كندوي باغ هستي بي تو صفا ندارد بي تو كتاب عشقم ضرب المثل ندارد

زندگي كتاب پر ماجرايي است هيچگاه به خاطر يك ورقش همه آنذا پاره نكن

يكي تصادف ميكنه ميميره يكي مريض ميشه يكي پير ميشه بالاخره هركس يه جوري ميميره ولي من همه جوره واصت ميميرم گلم

دوست دارم تو زمين باشي و من ماه آخه تنها اين طوري ميتونم تا دنيا دنياست دورت بگردم ؛ تقديم به عزيزم ؛

ماهي كه از آب جدا بشه فدا ميشه ، من ماهيم تو آبي فدات بشم الهي

نمي دانم محبت و عشق و دوستي تو را بر چه چيزي بنويسم كه هرگز پاك نشود

؛ خيلي دوستت دارم ؛

همدم گل گشته ام همبستر خاكم نكن قطره قطره ميچكم از چشم خود پاكم نكن

هيچ وقت به خدا نگو مشكل بزرگي دارم به مشكل بگو خداي بزرگي دارم

قلبم درد ميكرد رفتم دكتر جوابم كرد و گفت دردت عشقه دواش دست معشوقته حالا تو مداوام ميكني يا تو هم جوابم ميكني

ميگن آخر معرفت اينفدر دوره كه عمر آدمها كفاف نميده كه بهش برسند پس اس ام اس دادم براي اوني كه آخرين نقطه معرفت و مرامه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 19:12  توسط مهدی قربانی  |